خرید بک لینک
تمامشدهها، تمام شدهاند اما در خوابهای تو پرسه میزنند. دستت به نوشتن برایشان… میرود… نمیرود… نمیرود. هر شب پرسه میزنم. اغلب در آن کوچه که خانهٔ مادربزرگها در دو سرش بود. خیلی وقتها در جاده. در بیابان. گاهی از پله میافتم. مثل سه سالگی. و گاهی آدمهای گذشته به خواب میآیند. دوستان دراماتیک دورهٔ راهنمایی. آدمهای کنارگذاشتهٔ روابط پیچیده. آنها رد عشق و رد نفرت را روی قلبت گذاشتهاند. که روزهای شروع جوانی عمیقترین احساساتت را با آنها تجربه کردهای. روزهای شور، روزهای خامی، روزهای نابلدی و جسور بودن... آنها از من چه میخواهند؟ من از آنها چه میخواهم؟ یک بار برای یکیشان نوشتم. ایمیل فرستادم. به ایمیل قدیمی دورهٔ راهنمایی. اما چیزی عوض نشد. آن سر دنیا بود. هیچ حسی نداشت. حتی خشم و نفرتی که بشود دربارهاش حرف زد. خوابهای من اما ادامه دارند. مردهها و رفتهها، بیشتر بیابان و کمتر دریا، بیشتر بهت و کمتر شادی، هر شب در جهانی دیگر پرسه میزنم. جهان گذشتهها.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1402 ساعت: 8:35

در این محله، که نزدیکی آخرین نقطه های کوه های بلند تهران است، برف بدون توقف می بارد. آرام، صبور، مداوم، طولانی... گاهی تندتر می شود. بارش بی امان برف، احساسی به من می دهد که نمی دانم نامش چیست. ترکیبی از لذت، آرامش، وجد، آسودگی، و ترس، نگرانی اینکه چه کار باید بکنم در مقابل زیبایی ات؟ در مقابل این همه سپیدی که گسترده شده پیش چشم هایم. در مقابل این مهر... مهر سپید، مهر آرام، مهر تمام نشدنی...چای ام را سر می کشم، موسیقی آرامم را گوش می کنم، به صدای باریدن پشت پنجره توجه می کنم، و می دانم که کاری نمی توانم بکنم. این بخشی از بزرگسالی ست. وقتی که می دانی همیشه همین طوری است. باید آمیختۀ آرامش و نگرانی را تاب بیاوری، ثبت نکنی، و تماشا کنی تا به همین آرامی بگذرد...به قول شهرام شیدایی«یک روز نیز برای زندگی کافیست»

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 21:56

به خودم اطمینان میدهم: چیزی برای ترسیدن نیست. برف سه روز است که مداوم میبارد و ما را در سپیدی خود فرو میبرد. اضطراب اینجا ماندن میگیرم. اینکه نتوانم بروم. حبس شوم. نتوانیم راه برویم. اتفاقی بیفتد. نمیدانم. میترسم از پیش برنیاییم. دلم میخواهد بیاید زیباییاش را نشان بدهد و برود. اما حالا نمیرود. چرا از تو میترسم برف؟ از تو که این همه لطیف و سپید و آرامی؟از تو نیست برف. این روزها از همه چیز میترسم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 21:56

تا زانو توی برف بودیم و سعی میکردیم از آدم برفی کوچک کجوکولهمان عکس بگیریم. دکمهٔ شاتر را نزده بودم که خواهرم گفت: سگها! برگشتم و یک گله سگ را دیدم که به سمتمان میدویدند. حدود ده تایی بودند، که یکیشان تولهٔ کوچک ترسیدهای بود. گفتم نترس. آرام سر جایمان ماندیم و دقیقههای زیادی گله دورمان چرخید و پارس کرد و چشمغره رفت تا سرآخر بهمان اعتماد کرد. بعد به صف شدند و راهی توی برفها پیدا کردند و آرام آرام رفتند. نمیدانم چرا با اینکه دوربین دستم بود، وقتی که به سمتمان دویدند، دکمهٔ ضبط را نزدم. میزان هوشیاری سگها را خیلی جدی گرفتهام. ترسیدم شاید صدای شاتر عکس ناامنشان کند. یا فیلم گرفتنم اوضاع را بدتر کند. در حالی که هیچ نبود. وقتی اعتماد کردند دکمهٔ ضبط را زدم. بارها توی برفهای تا کمر آمدهشان رفتند و آمدند و ما از جایمان جم نخوردیم، تا جایی که ناپدید شدند. به هم نگاه کردیم و گفتیم: همراه آنها خودمان هم آرام شدیم. بعد افتادیم توی برف و خوابیدیم. هنوز داشت میبارید. آرام گرفته بودم. انگار روی آب بودم. هرکجا چشم میدواندم، سپیدی بود. آسمان و زمینی که رویش بودیم. دانههای برف که پشت هم روی صورتم فرو میآمدند و نگاهم که به آسمان بود، توی دلم گفتم کاش شفا باشند. توی دلم خواستم که به جزیرهٔ آرام و روندهام برگردم. خواستم آن گرهای که توی دلم باز نمیشود، باز شود. به مدد سپیدی. به مدد بارش. این دانههای کوچک. تکرار. و به مدد امید…به خانه برگشتم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 21:56

نوشتن این فیلم، حالم را بهم می زند. مدام از زیرش درمی روم و خودم با را با لاطائلات سرگرم می کنم. کلاً دیگر از دربارۀ این پروژه و موضوع حرف زدن خسته شده ام. دلم می خواهد تمام شود. بسته شود و برود توی گذشته ام. اما همین بستن، جان می طلبد و جان می کند. باید این فیلم، فیلم شود و بعد هم باید پایان نامه اش را بدهم و یک سال مردم نگاری کنم. مردم نگاری خوشحال ترم کند شاید. این فیلم برایم گزنده شده. نوشتن این متن که تدوینگر ازم خواسته است، که واقعاً هم لازم است، مثل مورچه تنم را گاز می گیرد. چه کسی گفته کارهای خوب و لازم با خوشحالی تولید می شوند. البته که هیچکس نگفته است. از همان اول همه گفته اند که پدرت درمی آید. که باید پایداری کنی. که باید رنج بکشی و در رنج بمانی و رنج را بکنی کلمه و تصویر. تمام جانم می خواهد فرار کند. پایداری می کنم. طول می کشد. همه چیز خیلی طول می کشد...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 15:02

دی ماه از نیمه گذشت. امروز بالاخره صبح بارانی زد و هوا سرد بود و کوه های نزدیک به من کمی سپید شدند و از دهانم بخار بیرون آمد. دلم با دیدن آسمان آبی بعدش خندید. بیست و پنج ساله ام این روزها. اندک اندک خو می گیرم به سر کار آمدن شبیه کارمندها. و سعی می کنم یک زندگی روتین معمولی برای خودم درست کنم که در آن خیلی ناراحت نباشم. روی آب که خوابیده ام فکر می کنم که چطور کمی ورزش را صبح های آن جا بدهم. چطور عبادت را به زندگی ام برگردانم. چطور آرام باشم و معمولی. خیلی معمولی... چند روز پیش در حین دیدن مستندی دربارۀ یک خانوادۀ ایرانی، گریه ام گرفت. با یکی از بزرگترین ترس هایم چشم در چشم می شوم گاهی. ترس اینکه خواهر و برادرهایم مثل من بیست و پنج ساله شوند و من چهل ساله شوم و آن ها هم چهل ساله شوند و زندگی برود و جلو و نزدیکی ما را ازمان بگیرد. ترس اینکه آدم های دیگری شویم، پابند شویم، دعواهایی بکنیم که به شب نرسیده به آشتی ختم نمی شوند، و دلسوزی ها و شوخی ها و لحظه های دلچسب و خنده دار این روزهایمان را یادمان برود. وقت های کمی پیششان هستم و همه پیش هم هستیم، اما خیلی دلچسب اند. خیلی قشنگ اند. شاید فقط برای من. نمی دانم. اما این را دوست دارم که شب برمی گردیم پیش هم توی یک خانه و آن خانه از نفس های همۀ ما با هم گرم می شود... ترسم از این است که بشویم مثل مامان و بابا که هرکدام به دلیلی، یکی خواسته و یکی ناخواسته و به اجبار، از خانواده شان دور افتاده اند. غم دوری از عمه و عمو و خاله و مادربزرگ و باقی فامیل را به جان خریده ام همۀ این سال ها. اما نمی توانم برای خواهر و برادرهایم تکرارش کنم. دلم می خواهد زار بزنم و آن ها را بچسبانم به سینه ام و کنار خودم، توی حلقۀ دست هایم نگه دارم. نکند گریۀ حال

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:11

فریده گفته است بنویس. نه که توصیه کرده باشد، این را ازم خواسته است که دربارۀ فیلمم جستاری طولانی بنویسم. همۀ فکرها و تصویرها و حرف ها و حس ها. از میان جستار باید سکانس ها را بیرون بکشم. در مرحلۀ زیر صفر گیر کرده ام. با کلیدواژه ها، خواب های مربوط به آن خانه در دو سه سال اخیر را جدا کرده ام. و گریستن متوقف نمی شود. فهمیدم که ده ماه پیش از فروش و تخریب خانه، من خواب دیده ام که جنگ است و دارم می روم برای جنگیدن در لب مرز و لب، آن خانه است. مدتی بعدش خواب دیده ام که خانه را می خواهند خراب کنند. من و همۀ خانواده رفته ایم در زیرزمین پناه بگیریم. غصه بخوریم. و نگذاریم این کار را کنند. اما مستاصیلم و می دانیم که کاری از دستمان برنخواهد آمد. چرا به این ها توجه نکرده بودم؟ چرا فکر نکرده بودم که خانه تنهاست و خواهد مرد؟ چرا کار بیشتری نکردم...؟خواب دیگری دیده ام که دخترعمه ام به من گفته، من تو را دیدم که توی آن خانه داشتی غرق می شدی. دیدم که آب آمده بود بالا، مثل دریا. دیدم که تنها بودی. دیدم که فرو می ریخت. غصه نخور.و من در رویاهایم غوطه می خورم و غصه می خورم...برچسبها: آن خانه, خواب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:11

نه که امروز کم گریه کرده بودم، به عنوان فعالیت شبانه فیلم درخت گردو را دیدم. ویران شدم و گریستم و نه میتوانستم ادامه دهم، نه قطعش کنم. در بیفرزند شدن هم سردشت را دیدم، هم هواپیمای اکراینی را که امروز چهار سال از ساقط کردنش گذشت، هم جراحت کرمان را. همواره احساس میکنم دیدن این چیزها، که در واقع همهٔ چیزهای دنیاست، از تحمل و ظرفم خارج است. انسانها زاده شدهاند که بمیرند. که حرص بورزند و بجنگند و روی خاکها خط بکشند و روی مرزها بکشند. چه معنای نحیف و کوچکیست زندگی. مثل یک ماهی قرمز میماند. زیبا و ساده و سریع، که میگذرد و میمیرد. خیلی غمگینم. خیلی خیلی غمگینم. بخاطر تمام چیزهایی که دارم میترسم. به خاطر عشق، بخاطر آدمهای خانوادهام. چرا باید اینها را مقابل جنگ و بمب و آتش و شیمیایی قرار داد؟ خدای بزرگ... چطور در تحمل توست تماشای همهٔ اینها؟ چطور همهٔ دنیا از هم نمیپاشد. انسان چه موجود عجیبیست و چه اندازه رنج تحمل میکند و زنده میماند. رنجی که استخوان میشکند. امشب برای همهٔ استخوانهای شکسته گریه میکنم. برای همهٔ خانههایی که خالی ماند. همهٔ بچههایی که برنگشتند. در آسمان. روی زمین. توی دشت. آخ...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:11

نشستهام توی تنهاییِ دفتر، چراغها را خاموش کردهام و نمیروم. نور لپتاپ روشنایی میبخشد و مرا به خودش میخواند. تنها حسن این اتاق بیروح و رخوتآور اداری، پنجرۀ بزرگش است که رو به جاری ِخیابان انقلاب باز میشود. ساختمان کثافت قلمچی از آن پیداست و اتوبوسها، موتورها، ماشینها و عابران پیاده با سرعت و مداوم زیر آن عبور میکنند. دقیقاً نمیدانم چرا، قبلاًها توی سرم تصویر بیربط و خیالیای داشتم از دفتر یک تحریریه، که آخر وقت همه میروند، و من در آن میمانم، و مینویسم. شمایلش شبیه تحریریۀ همشهری بود که در نوجوانی دیده بودم. حالا ولی توی این دفتر بیریخت و موقتی کاری نشستهام که هیچ ربطی به من ندارد. «من» کی هستم و چه چیزهایی به من ارتباط پیدا میکنند؟ از روزنامه زنگ زدهاند و قرار شده تا جمعه یادداشت برایشان بفرستم. این یادداشتها کاری خواهند کرد؟ حبیب میگوید همه از اخبار مرخصی گرفتهاند. باید خیلی تلاش کنی تا دیده شوی. «تلاش کن تا دیده شوی.» جملۀ اول. جملۀ دوم. جملۀ سوم. نمیشود. نمیکشد. جان میکَنم. توی تاریکی. فکر میکنم که شاید این حال به هیچ چیز ربطی ندارد. به دفتر مجلهای که نیست و کسبو کاری که هست. یک چاه هست که من در آن میافتم و این چاه همیشه بیخ پایم است. به آن زنجیر شده. هرکجا که باشم. هرچه که بخواهم. هرچه که باشم، و نباشم. «ولی چه تاریکی زیبایی.»من چاهی را تعليم کردهامکه به آبی نمیرسد،ولی چه تاريکیِ زيبایی!از آن سو،تاريکیِ زيرِ خاک، چاهی زده استکه به چهرهٔ من میرسد؛من آبم، آب!نگاهی به آسمان، مجهزم میسازدکه سکوت کنمآن لحظه که آب،به رنگِ خود پرخاش میکند،من آنم، آن لحظهام.و رنگِ آب،هرچه بيشتر در آب غرق میشود،زندهتر میشود: آبیتر!بیژن الهی Adblock t

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 8 دی 1402 ساعت: 17:59

برایش در نامهٔ کوتاهم مینویسم: منتظر جانی هستم که به من برگردد. دانههای برنج در دریای آب جوشان و زیر نور کمرمق هود آشپزخانه میپزند و علیرضا قربانیِ سالها پیش، توی گوشم میخواند: مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... پلو را به شکل کوهی در قابلمه درست میکنم و خاطرم هست که خاله جانم گفته بود این کار اثر زیادی در دم کشیدن و نتیجهٔ کار دارد. یاد بابا میافتم و پلوهایش. مامان در جایش پهلو به پهلو میشود. خوشحال است که سحری امشب را پختهام یا از سر و صدایم کلافه است؟ به ایمانم فکر میکنم. به عقل و جنون که معناهای واهی دارند. فکر میکنم که این آهنگ را در کانالم بگذارم. فکر میکنم که برای روز سخت فردا چیزی را جا نگذارم. فکر میکنم که پشتم درد گرفته و وقت برای خوابیدن کم میآورم. فکر میکنم که دلم نمیخواهد استادم را ببینم تا سراغ کارم را بگیرد. فکر میکنم که دلم میخواهد تو را هم با اسید از توی زندگیام و خاطراتم پاک کنم انگار که هیچوقت نبودهای. اما افسوس که باید زخمهایم را شخم بزنم و از گذشتهام کار دربیاورم. فکر میکنم حیف زمانهایی که با تو گذشت و دوباره مرور میکنم: تمام فکرهایم از یک خشم قدیمی میآید. قربانی ادامه میدهد که عشق هم در دل ما سردرگم، بین ویرانی و بهت مردم... بوی لیمو و دارچین و زیره و پودر پرتقالی که قاطی پلو کردم بلند شده و من، منتظر جانی هستم که به من برگردد...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 1:26

آقای تهیهکنندهٔ دانا، که دو سال است دفترش مأمن من شده و مرا یاد پدربزرگم میاندازد، بهم میگوید مثل تو کم است. میگوید در تو ردپایی هست از گذشته. از نسلی که دیگر نیست و مثلش نمیآید. یادگار دوران دایناسورها. میخندم. میگویم حالا دایناسورها هم که نه، تخفیف بدهید. میخندد. خودش هم از همان گروه است. میبی جان هم از همانهاست. رهایشان نمیکنم. دوستشان دارم...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1402 ساعت: 1:26

میگوید: اینها همه قابل ترمیماند. تاکید میکند که ترمیم، نه مثل روز اول شدن. روزهای جدیدی میآیند که میتوانند متفاوت باشند. انگار برای اطمینان میگویم: گذشته را نمیشود عوض کرد. میگوید: باید استراتژیات را عوض کنی.واقعاً همهچیز قابل ترمیم است؟در موقعیتی نیستم که سوالهای بنیادی بپرسم. در موقعیتی هستم که وقت ریزش بیوقفهٔ اشکها، چشمهایم را ببندم و بگذارم حمایتم کنند. که صبور باشم و به امیدواری تن بدهم. که تکرار کنم: همهچیز میگذرد.یَا مَنْ هُوَ یَبْقَى وَ یَفْنَى کُلُّ شَیْ ءٍاى آن که او همیشگى استو همه چیز رفتنی است.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 15:08

از خواب بیدار میشوم. بالش زیر سرم با روبالشی ساتنش، لطیف است. طوری که پیش از این اینطور لطیف نبوده. دستهایم هم لطیفاند. نرم اند. همه چیز حس دیگری دارد. پاهایم شلاند و بیحس. تلوتلو میخورم. دوازده ساعت گذشته اما وقتی آب را به صورتم میزنم، حس غریب و تازهای دارد، مثل همیشه نیست. لامسهام و قوای جسمانیام مستقیم تحت تاثیر قرار گرفته. همینطور لحن حرفزدنم و میزان انرژیام. کاملاً خجالتآور شدهام. نگران رفتن به مدرسه و قرارهای دیگر هستم. توی همین حال نزار از خودم توی آینه چند عکس میگیرم. با شانههای برهنه و موهای باز روی آنها که تا چند روز پیش میخواستم با از ته زدنشان، از خودم انتقام بگیرم. با لبهای کمی خشک و باچشمهای مریضی که به خماری میزنند. عکس میگیرم چون فکر میکنم این لحظهها باید ثبت شوند. لحظههای مبارزهٔ من. لحظههای عجیب خوگرفتن با دوز جدید دارو. روزهای کشدار. لحظههای طولانی.مینویسم. مینویسم چون اینها مبارزهٔ من است برای زنده بودن و زندگی کردن. برای دنبال کردن نورها. صبوری من است تا جان گرفتن پاهایم...برچسبها: بش میگن زندگی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 15:08

راستش به نظرم میرسد که دعای جوشن کبیر یک اثر ادبی و احساسی است. امشب حتی در خواندن معانی بندهایی از آن به اجرایشان در یک تئاتر فکر کردم. برایم جالب است، به هزار شکل گوناگون و موزون، یک روح مسلط بر همهٔ هستی را صدا زدن...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 15:08

وزنههای من، به من بازگردید
حالا که شما را از دست دادهام
چنان سبکم
که چون پرکاهی بر باد میروم
و حتی آه، مرا میپراکند در آهنگی
که زمینی نیست، آسمانی نیست
همان تکان کوچک پشت آینه کافی است
تا نباشم ،
فرو افتم، به تمامی پراکنده شوم


برگرد،
میگوید برگرد ای عشق
و آنگاه مویه میآغازد
و بهار میشود
تنها برای دمی.

محسن عمادی


برچسبها: از شعرها

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1402 ساعت: 21:34

نمیدانم آدم چند بار در زندگیاش احساس میکند همهچیز را باخته. اما بعد از خیلی وقت، بعد از خیلی وقتی که یادم نیست مبداش کجاست آنقدر که همیشه امید و آرزو بافتم، احساس میکنم بر تل بزرگی از هیچ ایستادهام. احساس میکنم تمام راهم را اشتباه آمدهام و هیچکس نبوده که بهم بگوید تا چه اندازه بلد نیستم و تا چه اندازه دارم خیال خام میبافم. یا که بودهاند و گفتهاند و من بر سر آن بودهام که دور خودم بچرخم و راه خودم را بروم و خودم تجربه کنم و خودم ببینم که چه اندازه هزینه دارد مثل پروانههای خوشخیال زندگی کردن. هزینهای که به بهای عمرت است. بیستوچهارسالهام و به چیزی نرسیدهام و جایگاهم نمیدانم چیست. به هیچ گروهی و هیچ مکانی احساس تعلق نمیکنم، دیگر حتی زمینهٔ فعالیتم هم نمیدانم کجاست، در هیچ کاری اعتباری ندارم، در بحران خانوادگیام مثل یک باتلاق فرو رفتم، آدمهای صمیمی و نزدیکم از من دور شدهاند و تنهایی به روحم نیش میزند. تو گویی همهٔ این سالها را در باد زیستهام و بر باد زیستهام و اکنون هیچ برایم باقی نمانده است، به جز اندوههایم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:30

حالم انگار یکمی بهتر شده، یککمی. یعنی کمتر گریه میکنم. احساس میکنم همهچیز در کنترل نیرویی خارج از من است. نمیدانم چیست. هورمونها هستند؟ هرگز سر از کارشان درنمیآورم. دیگر اهمیتی هم ندارد. داشتم کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی آقای صدر را میخواندم. این کتاب تکاندهنده را. نمیدانم چه شد که با خودم فکر کردم، یعنی بیشتر ترسیدم، اگر بعد از مرگم، مثلاً یک مرگ ناگهانی، آدمها از من به عنوان همیشه غمگینی که ناله میکرد یاد کنند؟ بعید نیست. آدمهایی البته هستند که تماشاگر شور و شوق من بودهاند. آدمهایی هم هستند احتمالاً که نمیدانند این یک عارضه است. من اگرچه که خیلی وقتها شمشمیرم را زمین میگذارم و به جای مبارزه با فوج فوج غمهایی که به سراغم میآیند، خودم را در آغوششان میاندازم تا مرا به هرکجا میخواهند ببرند، اما عاشق'>عاشق زندگی هستم. عاشق همهٔ اجزای زندگی، همهٔ اجزای کوچکش... برای اینکه امیدوار و خوشحال شوم به چیزهای بزرگ احتیاج ندارم، به چیزهای کوچک محتاجم، اما همانطور برای غمگین شدنم هم چیزهای کوچک کافی هستند... من هم دلم میخواست توی خانواده آدم سرزندهتر و شادابتر و مهربانتری بودم که همیشه به اوضاع مسلط است و دم به دقیقه عصبی نمیشود و نگران نمیشود و چشمهایش دو دو نمیزنند. دوست داشتم اگر که در جامعه در عین دویدنها و فعالیتهایم، آدم خونسرد و مهربان و متکی به نفسی بودم که همیشه اضطراب ندارد و همیشه در حال عذرخواهی کردن نیست. این شکلیها نیستم، شکل خودم هستم که همهاش انتخاب خودم نبوده است. دو دو زدن چشمهام و نگرانیهام، شرمساریهای همیشگیام انتخاب خودم نبوده است... این منم با سطح متفاوتی از حساسیت که مرا همزمان مشتاق و غمگین میکند. که مرا همزمان عاشق و مجنون میکند.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:30

باید تلاش کنی عزیز دلم. باید بیشتر از این ها تلاش کنی و مهم تر از آن، تلاشت را هدفمند و بهینه کنی. کاری که همۀ این چند سال نکردی. آنقدر انرژی ات بر سر کلنجارهای درونی و روانی و مرتفع کردن رد زخم هایت مصرف می کنی، که وقت عمل های واقعی که می رسد دیگر جانی نداری و مثل همین دو ماه گذشته، دقیقاً در مهم ترین موقعیت ها فکر می کنی که به استراحت احتیاج داری و وا می دهی و باخت می دهی... قرار نیست راه آسان شود و با کشیدن همۀ سختی ها و دوباره بلند شدن ها و دوباره زمین خوردن ها، تهش حتماً قرار نیست به چیزی برسی. اما باز هم باید تلاش کنی. مگر چه کار دیگری می توانی بکنی؟ تو واقعاً آدم رها کردن و پیش پیش باختن هستی؟ توی چشم های من و گذشته ات نگاه کن! نیستی... نیستی دختر عزیز. استراحت کن و جان تازه بگیر و بدان که هنوز باید بروی. با دست خالی و با پشت خالی و با امیدهای واهی. مثل همیشه. بغض نکن عزیز من. گریه نکن. آهان. بخند. خب... عیبی ندارد عزیز من. فعلاً بخواب که بعدش باید باز برخیزی و راه سخت و طولانی ست.*آهنگ لاکپشت کوچولوهانباید بخوابیم نباید خسته شیماگه پری دیدیم یه وقت دنبالش نمیریماگه باد اومد اگه بارونچه خورشید بود و چه نبود تو آسمون و...کوچولوهام منو ببینمجبوریم به این سفربراتون آرزو می کنمیه راه بی خطراگه سایه ها اومدن، اگه سایهها اومدنهروقت احساس کردین بلندتون می کنن از زمینمی خوام قول بدین، خب، اینو قول بدین به ماماننترسین، نرین تو لاکتون، پرواز کنین تو آسمون...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:30

صفحه بندی